محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( شارح : مير محمد اكبر بن محمد شاه ارزانى )

148

مفرح القلوب ( شرح قانونچه ) ( فارسى )

و قتل سم به صورت نوعيه . و در اينجا ايراد مىكنند كه اطبا براى ادويه سميه نيز اوزان مقرر ساخته‌اند و لا محاله شربت معينهء او مهلك است ، زيرا كه وى درجهء چهارم است و حال آنكه اين معنى كه قتل باشد خارج از صناعت طب است چگونه راست آيد . و جوابش آن است كه اهلاك دواى مذكور منوط بدان كسى است كه مزاج او مشاكل مزاج آن دوا بود چون فرفيون محرور را و كافور مبرود را . و اگر گويند پيشتر خواهد آمد كه تعين آثار و تقدير مقدار نظر به معتدل المزاج است پس اين توجيه صدق نيايد ؟ گوئيم كه تخمين اشياى مذكور قياس به معتدل المزاج امر اكثرى است و گرنه بعض قدر شربت نسبت به امزجهء قوى و ضعيف و موافق و ميان مأكول نيز ملحوظ داشته‌اند و يحتمل كه تعيّن شربت در حق آنچه به درجهء چهارم است از اين قبيل باشد . و جواب ديگر آن كه مىتواند كه قتل از شأن آن دواى سمى باشد كه در آخر درجهء رابع بود و مستعمل در تراكيب دون آن است و هذا ضعيف . اما جواب با صواب آن است كه گفته شود لا نسلم كه تعين مقدار شربت محض براى استعمال بود ، زيرا كه مىتواند كه بهر احتراز بود و صناعت طب حفظ از ضرر است به استعمال چيزى بود يا به احتراز از چيزى پس يحتمل كه تقدير شربت در مادهء ادويهء سميه براى احتراز باشد نه استعمال . و اگر گويند كه ما در تراكيب متقدمين مىيابيم كه ادويهء مذكور تمام شربت جهة استعمال مرقوم شد پس اين توجيه نيز راست نيايد گوئيم كه ادويهء مذكور اغلب آن كه مع المصلح مستعمل در تراكيب شده و چون ادويهء سميه بلكه سم محض به اصلاح قرين شود حكمش نمىماند كما لا يخفى پس قادح مقصود نباشد . [ در بيان خواص داروهاى مضبوط در كتب قدما ] و بدانند كه متبحرين معتمدين جهة اطلاع بر ماهيت اشياء همه چيزها را به كار بسته‌اند و مضرت سموم بعد استعمال به ترياقات مجربه دفع ساخته‌اند و به استعمال اتفاقى نيز پى به مدعا برده‌اند و در اين زمان كه تخالف در بعض اشيا من حيث الآثار محسوس مىشود از تأثير زبانى است و ايضا مىتواند كه خاصيتى و اثرى در باب دوا ضبط يافته باشد على الاطلاق و حال آنكه تازه از آن مخصوص بدان بود يا اثر وى مخصور به همان اقليم باشد يا موقوف بر انتقال از موضع انبات بود چنانچه از كتب اين قوم هويدا است . [ در بيان اوزان ادويه موجود در كتب قدما ] اما اوزان كه در كتب سلف مضبوط است شك نيست كه تناول آن مخصوص به همان ازمان است و در اين زمان نشايد آن مقدار به كار بست ، زيرا كه مردم اوائل قوى القوى و عظيم البينه مىبودند و اختلاف اوزان شربت كه در حق دواى واحد يافته مىشود نيز از اين دريابند كه احوال معتدل المزاجان نيز مختلف است ، معتدل المزاجى كه جثهء بزرگ دارد قياس او به معتدل المزاج صغير البنيه توافق نيابد فافهم . و أما السم المطلق اما زهر صرف فهو الذي لا يتغير عن البدن و يفسده پس وى آن است كه متغيّر نمىشود از حرارت بدن البته و فاسد مىسازد بدن انسان را به صورت نوعيّه به شرط عدم اصلاح و عدم اعتبار و گرنه مشهور است كه كار شكر مىكند چون زهر عادت مىشود و مثال سم مطلق بيش است و مانند آن . و قيد بدن انسان از آن كرديم اضرار او را كه بعض سم‌ها نسبت به بعض حيوان غذا است چون بيش موش را . و هذا ساقطٌ عن الاعتدال لأن كلامنا في الإنسان لا غير [ مراد از عدم تغير سم از بدن ] و گمان نشود كه مراد از عدم تغيّر رسم از بدن عدم تسخن او است در بدن